تبليغاتX
تهرانشهر
دست نوشته های یک شهروند ساده

دو هفته ای می شود که این نامه که مربوط به اجبار در ازدواج است در سطح گسترده ای در اینترنت منتشر شده و قطعا بسیاری دیدنش به این بهانه تحلیل زیر را نوشتم.

                                            ***

در جوامعی با ساخت سنتی و تمامیت خواه « ازدواج»  نه تنها یک خواست بلکه یک اجبار است. اجباری نه آنچنان عیان که بتوان با متر ومعیار زندان یا محاکم قضایی از آن سخن گفت و نه پنهان که بتوان از کنارش به سهولت گذر کرد. اجباری ست از آن دست  که بایدهای آن از زمان کودکی برای پسران آغاز و برای دختران به شکل یک رویا تجلی پیدا می کند.  در این گونه جوامع  ازدواج یک ارزش نیست موکدا اجباری است که در لفافه ارزش هایی چون تشکیل خانواده و نیازهای عاطفی پیچیده می شود. تن سپردن به آن در ظاهر  مزایایی به دنبال دارد و مقاومت در برابر آن تنبیهاتی نه چندان خوشایند. فرد خاطی یا شورشی در این جامعه به رسمیت شناخته نمی شود و با هر چه بالاتر رفتن سن برچسب های  دهشتناکی چون «پیر پسر» و « پیر دختر» را نصیب می برد. و تمام این کارها برای « سربه راه کردن» فردی است که نمی خواهد خواسته های جمعی را پذیرفته و درونی کند. به واقع خواست فرهنگ اینچنینی  از مقوله ازدواج نه یک آرزوی دوران بلوغ فکری که اقدامی است صرفا برای انجام دادن. در غیر اینصورت   فرد رسمیتی نخواهد داشت، به او با تعجب نگریسته می شود، از برخی مشاغل محروم است، تحقیر می شود و حتی از برخی حقوق اجتماعی و جنسی محروم خواهد بود . بنابراین باید  روزی «آستین بالا بزند» و یا دست کم در مقابل آستین بالا زدن دیگران مقاومتی نکند. در چنین فرهنگی فرد تنها هنگامی « سر و سامان» می گیرد که « ازدواج کند».

اجتماع و ساخت سیاسی ایران از اجبار به ازدواج و بالا بردن هزینه های روانی و زیستی فردی دو هدف عمده را دنبال می کنند. مسئولیت گریزی و

« راززدایی» ((2)).

مسئولیت گریزی

مطابق یک سنت اجتماعی – فرهنگی شهروند ایرانی  تا پیش از ازدواج تحت سرپرستی پدر تعریف می گردد. این سرپرستی تنها جنبه های روانی و عاطفی نداشته که با توجه به رایج نبودن زندگی جداگانه فرد مجرد از خانواده ((محصلین دانشگاهی در این بحث دیده نشده است)) بیشتر اوقات جنبه های اقتصادی و زیستی نیز به خود می گیرد.

در این شرایط پدر و مادر خانواده همچون دوران کودکی تمامی حوائج فرد را برآورده می کنند. مراقب او هستند و به عبارتی او را « تر و خشک » می کنند تنها تفاوت با زمان کودکی  کاهش برخی مسئولیت ها نظیر تهیه پوشاک و از این قبیل است که در صورت شاغل بودن برعهده خود فرد گذارده می شود.

طبیعی است که این شرایط و با فرسوده شدن هر چه بیشتر والدین به سبب کهولت سن دشوار و دشوارتر می شود، بنابراین وظایف باید به فرد تازه نفسی تفویض شود. از همین رو در یک آیین سنتی آخرین وظیفه هر پدرو مادر ایرانی اینگونه تعریف می شود  که « قبل از مرگ» فرزندش را « سرو سامان بدهد». گفتمان عاطفی و ارزشی شده  این مسئولیت گریزی نیز در آرزوی داماد یا عروس شدن فرزند، دیدن نوه ها و غیره نمایان می شود. البته این مسئولیت گریزی نه از سر بدطینتی و یا برچسب های اینچنینی که ناشی از سنت نادرستی است که مسئولیت های کاذبی از این دست را می آفریند (( به مسئولیت افرینی کاذب می توان از بعد علاقه مفرد ایرانیان به نظارت بر تمام شئون فرزندان نیز نگاه شود))  و از همین رو هنگامی که دیگر توان یا حوصله ای برای « تر و خشک کردن» پسران و یا « حفاظت از دختران » وجود ندارد باید مسئولیت به کسی واگذار شود که « همسر» نامیده می شود.  در دولت نیز هر چند نمودهای این مسئله کمرنگ تر اما قابل ردیابی است. بی تردید پذیرش مسئولیت یک خانواده برای دولت ها بسیار کم هزینه تر و ساده تر از دو فرد است. طبیعی است که در یک خانواده تمامی نیازهای به نصف تقلیل می یابد. نیاز به مسکن، اشتغال، تفریح، ورزش و ..... . بنابراین منطقی است که دولت های ایرانی اعم از مذهبی، اصلاح طلب، شاهنشاهی و مشروطه خواه همواره تلاش کنند با استفاده از تمامی اهرم های ممکن جوان ایرانی را به سمت خانواده سوق دهند. باید توجه شود که محور تمامی این تبلیغات نیز همواره مبتنی بر مشوق های اقتصادی بوده است. وام ازداوج، ارتقای شغلی، حق عائله مندی و ......

 این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که در این بعد دولت ها به نوعی تابع سنت های اجتماعی و نظام ارزش سازی فرهنگی آن هستند و از آنجا که به گفته  سیدجواد طباطبایی در کتاب سیری در انحطاط ایران برخلاف « کشورهای اروپایی که  دولت ها ملت را ایجاد کردند در ایران ملت واحد اقوام گوناگون، حکومت ها را ایجاد کرد» توان و تمایلی هم برای تغییر آن ندارند که عکس تمایل اگاهانه ای نیز به تشدید آن دارند که در ادامه به آن پرداخته می شود.

راززدایی

« ما سالهای زیادی را در جهان هستی زندگی می کنیم اما تنها عده اندکی از ما این شانس را می آورند که  با یک راز از دنیا بروند» ((3)). رازها با اهمیتند چون که ما را از دیگران متفاوت می کنند، بخشی از شخصیت جداگانه ما را می آفرینند و زندگی را لذت بخش می کنند و یا به گفته ژان کوکتو « رازها را دوست » داریم چرا که  « تنها چیزیست  که می تواند زندگی مدرن را  اعجاب آور کند». اهمیت رازها به قدری است که حتی در داعیه دارترین کشورها  برای آزادی بیان نیز روزنامه ای چون واشنگتن پست از سوی دادگاه ناگزیر می شود به خاطر انتشار بخشی از زندگی خصوصی یک قاتل زنجیره ای از وی عذرخواهی کند. رازها بخشی از زندگی آدمی هستند،  اما در نظام های تمامیت خواه چه سیاسی و چه اجتماعی این مسئله تهدیدی ست بالقوه « در جامعه ای که لبخندی نابهنگام و نگاهی ناجور می تواند تردیدها و اتهامات خطرناکی را به همراه می آورد به همراه داشتن  یک راز دیگر فاجعه است» ((4)).

تمامیت خواهی « توتالیتاریسم»  خصم بی چون و چرای فردیت است و همه را یکرنگ و یک شکل می خواهد، « حتی خلوت ذهن آدمی را نیز عرصه ای خصوصی نمی داند. به همین خاطر این گونه نظام ها صرفا با دشمنان عملی خود نمی ستیزند بلکه دشمنان بالقوه و ذهن را نیز جسته  و عقوبت می کنند» ((5)). بنابراین ازدواج در این نظام ها نه یک آرمان انسانی بلکه اقدامی اجباری است، به خصوص ازدواج هایی که غایت نهایی یا دست کم گفتمان عاطفی اش رفتن « یک روح در دو بدن» است. رویای « یک روح در دو بدن» نفی حریم خصوصی است. مرگ رازهاست و در نهایت مرگ فردیت و اندیشه «وقتی همه ما یک نوع می اندیشیم هیچ از یک ما نمی اندیشد» ((6)).

فرآیند همانند سازی انسان ها در ازدواج های اینچنینی که با فریب « یک روح در دو بدن» آغاز می شود در ادامه بر مدار ایده آل شناخته شدن تسلیم محض به خواسته های همسر ادامه می یابد.  بالطبع این روند شباهت بسیاری با خواست نظام های سیاسی تمامیت خواه دارد. چنین شهروندی « عزیزترین ثروت» ((7))ممکن است و از همین رو وی از همه سو مورد تایید قرار می گیرد، خانواده های قدیمی، سایر شهروندان و رسانه های ساخت سیاسی که همواره در تلاش برای ارزش زایی پیرامون این اقدام هستند. این اقدام مورد تایید است چون پذیرش خانواده تمامیت خواه  زمینه ای است برای پذیرش نظام توتالیتر.

 در خانواده توتالیتر با بستن قرارداد عقد، زوجین آغازی مشترک پیدا می کنند که « هویت فردی در آن پایمال می شود و فرد در صورت مقاومت یاغی شمرده می شود و قهر و طلاق (تبعید سیاسی) برای او در نظر گرفته می شود و یا از مواهب عاطفی (بایکوت سیاسی) جنسی (امنیت شغلی و رفاهی) محروم می گردد تا فرد تسلیم گردد و همرنگی با زوج (خواسته های حزب و حکومت) را بپذیرد   و به قوام زندگی مشترک (وحدت و تسلیم و سرسپردگی حکومت) تن بسپارد» ((8)).

روند راززدایی در خانواده ها با کاریکاتوری از عشق آغاز می شود:« اگه منو دوست داری بگو» بالطبع نگفتن راز در این پروسه به معنای این خواهد بود که « منو دوست نداری»، و این آغاز طرد و تک افتادگی است.  

طبعا این خواست هیچ انسان سالمی نیست بنابراین  دولت و ساخت سیاسی نیز  با استفاده از اصل « انسانی که آزاد زاییده می شود ولی از اضطراب ناشی از آن وضع [یعنی آزادی] به بندگی پناه می برد.»((9))  او را به انقیاد می کشاند. تمامی ابزارهای رسانه ای و امتیازات قضایی نیزدر خدمت  این کار قرار می گیرد تا عظمتی رویایی از مقوله به نام ازدواج ساخته شود، اما به صورت غیر مستقیم هدف قرار گر فتن فرد تحت فشارهای نظام سنتی و خانواده در فشار مضاعف است  تا تجرد را رها کرده  و به دامان ازدواج و تحمل دیگری گام بگذارد. بی شک این نوع ازدواج نه بر پایه عشق ، شناخت و آگاهی مبتنی بر حفظ فردیت ها که تلاشی است ناخودآگاه برای فرار از فشارها و گام نهادن در راه « همرنگ شدن با جماعت». نتیجه ناگزیر این روند نیز خانواده هایی است که هر دو طرف در آن « می سوزند و می سازند» و افرادی که به گفته « اریک برن» تنها «بازی»  می کنند و در نهایت سرشتی را رقم می زنند که براساس آن « روابط حاکم میان مردم را نمی توان جز با مفهوم بازیگری تعیین کرد» ((9)).

در واقع ازدواج به این سبک، ازدواجی است بر مبنای توتالیتاریسم و بالطبع نهاد سیاست به آن به عنوان یک ارزش کامل ارج می گذارد ، جامعه را به ازدواج تشویق می کند و با ارائه مشوق های متعدد تلاش می کند افراد به ازدواج روی آورند چرا که متأهلان و نه لزوما متعهدان اینچنینی  ضامن توتالیتاریسم نهاد سیاست هستند. بنابراین پربیراه نخواهد بود اگر این گونه ازدواج ها را « عظمت تجاوزکارانه » نیز توصیف کرد.

 

 

۲-     وام گرفته از مقاله ای به همین نام از آقای حمید موذنی

۳-     اونامونا،  درد جاودانگی

۴-     چسلاو میلوش – ذهن در بند- عباس میلانی

۵-     میلان کوندرا-

۶-     والترلیپمن

۷-   سرگئی نچائف- رساله عملی برای یک انقلابی، عباس میلانی ، گفته می شود از محتوی  این رساله در ساخت حزب لنینی و دیگر ساختارهای توتالیتاریستی استفاده بسیاری شده است

۸-     حمید موذنی

۹-     گیدنز، آنتونی، جامعه شناسی، منوچهر صبوری

۱۰-چسلاو میلوش – ذهن در بند- بخش دوم ، نگاه به غرب ، عباس میلانی

 

 

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 12:27 | لینک  | 

 

دلم سوخت

آخه هر دری که وا شد

                ذره ذره وجود ما فنا شد

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 12:12 | لینک  |