همانطور که پیش بینی می شد اتفاقات جدیدی که در کامنت قبلی نوشته بودم در حال وقوع است که بخشی از آنها دیروز و از زبان قالیباف برای اعضای شورا توضیح داده شد - البته به صورت غیر علنی- امروز قصد نوشتن این اخبار را داشتم که متوجه شده حمید ابراهیم زاده- دوست و همکار خوبم - خیلی خوب این اخبار را در روزنام اعتماد نوشته ، پس فقط لینک آن را می گذارم .
گمانم بر این است که تهران ظرف روزهای آینده با چالش های متعددی مواجه خواهد شد. هم تبعات سفر همزمان تیم شهرداری تهران و دولت به کشور روسیه (هفته گذشته دو تن از نمایندگان قالیباف در روسیه دیدارهای مهمی را با برخی شخصیت های نظامی سیاسی این کشور برگزار کردند که همزمان بود با مذاکرات وزیر امور خارجه برای خرید.........- این همرمانی به هیچ وجه هم اتفاقی نبود و ناشی از همان رقابت قالیباف و احمدی نژاد بود-)خود را نمایان می کند، هم محسن هاشمی اخبار جدیدی را از مترو ( البته مشروط بر آنکه در مذاکرات مسایل حل نشود. هاشمی دیروز گوشه هایی از این موضوع را نمایان کرد).البته یک اتفاق دیگر هم رخ می دهد که عبارتست از ارارایه طرح منوریل از سوی تعدادی از نمایندگان شورا که ظاهرا بی ارتباط با کمک های دولت به یک تیم فوتبال نیست. حل مسئله این تیم با ورزشگاه آزادی در چند روز گذشته بخشی از این پروژه بود.
گزارش مشروح ترم را در روزنامه اعتماد ملی بخوانید
پیش رویم، روی میز، دسته ئی کاغذ
که پنداری
سپیدی آن
به دفاع از هستی ی خویش
کمر بربسته است
حکم روزنامه نگاربی نام و نشان داستان « خزه » را یافته ام، با این تفاوت که او در شرایطی جنگی و در هنگامه اشغال فرانسه توسط «بوش» ها( فرانسوی ها به مسخره آلمان های نازی را با این صفت خطاب می کردند) ناگزیر از ترک شغل مورد علاقه خود شد و من بدون آنکه کشورم در اشغال بیگانه ای یا دشمنی از جنس قابل لمس باشد. یک تفاوت دیگر نیز هست او می دانست برای چه و از همین رو از پاریس به دهکده ای دور کوچ کرد و من نمی دانم پس ناگزیرم از ماندن و او امیدی به رفتن نازی ها و بازگشت به حرفه اصلی اش داشت و من نه امیدی به رفتنشان دارم و نه حتی............
پنج روز تمام است که می خواهم چیزی بنویسم یک یادداشت 800 کلمه ای که در شرایط عادی تنها یک یا دو ساعت زمان می برد، موضوع را می دانم، چارچوب نوشته را می دانم و حتی سخت ترین جمله یعنی شروع یادداشت را هم یافته ام « این دیگر یک اختلاف نظر مدیریتی نیست یک جنگ تمام عیار است ........» اما نمی توانم بنویسم. چرا؟ نمی دانم اما احساس زائویی را دارم که به هنگام درد کشیدن می گفت:« بگذارید از تخت بیایم بیرون آنچا خیلی درد دارد». بیچاره او و من فکر می کنیم این درد منشاش اینجاست. برای نخستین بار در تمام تجربیاتم از توقیف روزنامه ها حتی یک روز هم به تحریریه بازنگشته ام و حتی پا در روزنامه دیگری هم نگذاشته ام. خودم را با این جمله که وقت نمی شود فریب می دهم اما کمی که دقت می کنم یادم می آید از ساعت 4- 5 عصر مثل یک فاحشه به دنبال سوراخی هستم که در آن بچپم، دفتر این دوست یا کافه ای با آن یکی، با دیگری به دنبال کار او رفتن و یا خانه را انتخاب کردن با توجیه حال نداشتن. در این حیث و بیث است که فکر می کنم« چقدر بدبختیم ما»