خبرهاي خوبي از هم ميهن مي رسد.برای دوسنانم خوشحالم
خبرهای بدی از منصور اسانلو می رسد. برای این مرد شجاع نگرانم
ایلنا دوباره آغاز به کار کرد. از یک دلهره رها شدم
یکی از عزیزانم از تاثیر یک جمله ام برخود گفت. احساس غرور کردم
یکی را که نمی شناسم سنگسار کردند. احساس بدبختی کردم.برای خودم و خودمان

رفته بودم هم ميهن، پيش دوستانم، همان ها كه كمتر از ده ماه قبل تجربه تعطيلي روزنامه را با هم و در كنار هم از سر گذرانده بوديم. دردناك بود، خيلي بيشتر از تمام تجربياتي كه در اين زمينه داشتم، به اين خاطر كه دوستان خوبي را از دست مي داديم، دوستاني كه طي چهار سال آبديده شده بودند و تمام خلقيات يكديگر را مي شناختند و به آن احترام مي گذاشتند. ضعف ها و مزيت ها.
تلخي اين تعطيلي البته مي توانست با بازگشايي مجدد شرق به شيريني تبديل شود اما نشد و باز هم در كنار برخي از همين دوستان تلخي جدايي را از سر گذرانديم با اين توجيه كه « چه مي شود كرد، مديران با هم نساختند و از هم جدا شدند از دست ما خبرنگارها هم كه كاري بر نمي آيد». هنوز در كنار هم بوديم، مديران با هم درگير بودند اما ما با هم بوديم، نگاهها دوستانه بود و خاطرات مشترك نقل محافل. اين هم متاسفانه ديري نپاييد و صبح امروز براي نخستين بار متوجه شدم كه خيلي از دوستانم را ديگر نمي شناسم،
رفته بودم هم ميهن، براي نخستين بار بعد از انتشار كوتاه مدتش، قطعا براي اولين بار رفتن موقعيت مناسبي نبود اما آنها كه مي دانستند چرا به من حق مي دادند كه چرا نمي رفتم. با دوستانم هم ميهني ام هم بيرون روزنامه قرار مي گذاشتم. اما اين بار ديگر نمي شد بايد مي رفتم مثل وقتي كه بايد به مجلس ترحيمي بروي كه از صاحب مجلس دلخوري اما به خاطر حجم بزرگ دردي كه دارد بايد پا روي احساسات بذاري. گذشته از اين به خاطر دوستانم رفتم و دركي كه از بيكاري دارم. به خاطر تجربه مشتركي كه با هم از سر گذارانديم و به خاطر همه علاقه اي كه تعدادي از آنها دارم.
براي من هم ميهن يعني بخشي از دوستان، هويت حرفه اي و خاطرات خوب زندگي ام. اما به واقع ديگر خيلي از دوستانم را نمي شناختم. همان هايي كه فقط چند ماه قبل پس از چهار سال همكاري ديگر بخشي از هم بوديم، كدورت ها و خوشم نمي آيد ها هم البته بود اما بازهم با هم بوديم. شرق بود و نيروهايش كه از صبح تا شب مي دويدند تا فردا گزارشي در شان شرق را منتشر كنند و در اين ميان چه كمك ها كه به هم نمي كرديم. اما ديروز ديدم كه همه چيز تمام شده و همكارانم به دو دسته «شرقي» و «هم ميهني» مبدل شده اند.متاسفانه ديدم همانند «شرق» كه در آن تعداد كمي از كم مايگان در گعده هاي شبانه «هم ميهني ها» را به سخره مي گيرند و در «هم ميهن» هم «شرقي ها» همين سرنوشت را دارند. بي طرفي هم انگار معناي خود را از دست داده است.انگار مارك روزنامه دليل مناسبي است براي فراموش كردن همه چيز. جالب آنكه همان ها كه مقصران واقعي هستند چه در شرق و چه در هم ميهن همچنان روابطشان برقرار است و همين جا قول مي دهم چندي بعد در جاي ديگري با هم كار خواهند كرد. تنها ماييم كه در فضاي هيچ در هيچ و پيچ در پيچ شرق يا هم ميهن به جان هم افتاده ايم. در اين گير و دار البته يك چيز جالبي هم ديدم چه در شرق و چه هم ميهن. نفرت تازه واردان هر دو روزنامه كه به هيچ وجه نتوانستم دركش كنم. كساني كه بي اطلاع از آنچه در شرق و ميان بچه هاي قديمي اش گذشته به خود اجازه مي دهند نفرت بي مايه اشان را نثار آن ديگري كنند. فقط با اين توجيه كه او هم ميهني است يا شرقي. جالب تر آنكه اين دسته كاسه داغتر از آش هم هستند.
رفته بودم هم ميهن اما ايكاش نمي رفتم اول به اين خاطر كه ايكاش اين روزنامه فارغ از كيفيتش اصلا توقيف نمي شد تا ناچار نشوم مجددا دوستانم را بي روزنامه ببينم و دوم به اين خاطر كه يقيني حاصل نمي شد كه چه ساده و چه به سادگي برخي پاهاي آبله روشان را روي همه چيز مي گذارند. كساني كه تنها يك سرباز در صفحه بازي بزرگانند و ديگر هيچ.مثل خود من. از توقيف هم ميهن بسيار متاسفم اما ايكاش اصلا رفع توقيف نمي شد همچنان كه ايكاش شرق نمي شد تا دست كم مزه شيرينش براي هميشه زير زبان هايمان بماند.
سفر کوتاه بود و جانکاه
اما هیچ کم نداشت
روزنامه هم ميهن دقايقي قبل توقيف شد. اين توقيف به دستور مستقيم دادستان تهران و به دليل اشكالات مرتبط به رفع توقيف اين روزنامه اعلام شده است. ظاهرا اين خبر را براي نخستين بار غلامحسين كرباسچي در جمع تحريريه اعلام كرده است. روزنامه هم ميهن پس از رفع توقيف توسط دادگاه مطبوعات با سردبيري محمد قوچاني در 42 شماره منتشر شد كه بازهم اسير تيغ آقايان شد.
علت توقيف موقت روزنامه همميهن
مرتضوي دلايل توقيف همميهن را اعلام كرد
امروز با يكي از دوستان در داروخانه اي بودم كه آقاي چمران رييس شوراي شهر تهران هم در آنجا حضور داشت. من و اين دوست عزيز مشغول گپ زدن بوديم كه يكباره متوجه شدم آقاي چمران كمي صدايش بالا رفت دقت كه كرديم به اين مكالمه برخوردم.

چمران: چقدر شد
متصدي داروخانه: 20 هزار تومان
چمران دست كرد در جيبش و يك چك پول پنجاه توماني در آورد و تحويل متصدي داد.
متصدي داروخانه: آقا لطفا يك كارت شناسايي هم بدهيد .
چمران: براي چي
متصدي داروخانه: ما برای پذیرش چک پول از مشتری حتما کارت شناسایی یا شماره تلفن می گیریم...
چمران: تو اصلا می دونی با کی داری حرف می زنی؟
متصدي داروخانه: نه متاسفانه شما ؟
چمران: یعنی تو من رو نمی شناسی؟
متصدي داروخانه : نه متاسفانه
چمران با حالت عصباني تر: اگه می دونستی من کی هستم که جرات نمی کردی شماره تلفن بخوای. مراقب حرف زدن و برخوردت باش.
بعد از اين عتاب رييس محترم شوراي شهر رو كرد به محافظش و با همان لحن از او پرسيد كه آيا بيست تومان پول خرد دارد يا نه كه او هم گفت بله.
چمران پول را گرفت بعد هم بیست هزار تومان رو پرت کرد جلوی نسخه پیچ و چک پول 50 هزار تومانیش رو پس گرفت و غرغر کنان از این که وقتش تلف شده برگشت و رفت ...}
من هنوز در شوك اين برخوردی هستم كه اتفاقي مشاهده كردم.
روايت علي كه همراه من بود هم خواندني است.
اگر دقت كرده باشيد، اين روزها سازمان زيبا سازي شهرداري تهران علاقه بسيار زيادي به كشيدن نقاشي هاي ديواري در نقاط مختلف شهر پيدا كرده است. نمونه هاي نسبتا قابل تامل اين علاقه را مي توانيد در ابتداي خيابان آذربايجان ، انتهاي بزرگراه نواب و ضلع جنوب شرقي ميدان ونك مشاهده كنيد. اصولا اين اقدام در تهران اتفاق تازه اي نيست، چرا كه در اواسط دهه هفتاد نيز در مقطعي شهرداري تهران چنين رويكردي را در دستور كار قرار داد اما اتفاق تازه در اين است كه برخلاف نقاشي هاي دهه هفتاد كه بيشتر در اختيار مضامين مذهبي و ايدئولوژيك بود در دوره جديد شهرداري به موضوعات غير شعاري تري روي آورده كه معمولا برشي است از زندگي شهري. اما براي مقايسه آنچه در تهران مي گذرد و آنچه در دنياي خارج بد نيست كه با دقت به اين تصاوير نگاه كنيد. در انتها گفتن اين نكته را هم بد نمي دانم كه در نقاشي هاي ديواري عمدتا يك هدف دنبال مي شود و آن ايجاد زيبايي در شهر هر چند برخي شهرها چون مكزيكو سيتي و تهران در مقاطعي از اين ديوارها و ديواركشي ها در راستاي اهداف تبليغاتي نظام سياسي استفاده كردند.

