تبليغاتX
تهرانشهر
دست نوشته های یک شهروند ساده

 

ما با انتخاب هایمان زندگی می کنیم. انتخاب ها در تحلیلی واقع بینانه همه چیز ما هستند، هویت وجودی مان، عقایدمان و افکاری که با آن زندگی را به سرانجامی می رسانیم. انتخاب نام ها جدا از نام خانوادگی، شخصی ، کشور زادگاه و .... که ما در آن نقشی نداشته و نخواهیم داشت بی شک بخشی از این انتخاب هاست. کدهایی است که به دیگران می دهیم تا ما را بشناسند. این نوع انتخاب به یقین محدود است« معمول بر این است که ما با نام های انتخاب شده با به عرصه می گذاریم، نام- نام خانوادگی، نام کشور- شهر- محل کار و خیابان محل زندگی»  اما به زعم من همین محدودیت به  انتخاب آنچه در اختیار داریم اهمیت فوق العاده ای می دهد. با کمی سو استفاده به قول مینی مالیست ها « کوچک همیشه زیباست».

انتخاب نام "تهرانشهر" برای وبلاگ محصول یک تفکر ساده انگارانه از سوی من به مسایلی بود که در نظام اجتماعی خود با آن درگیر بودم. نه اشتباه که موکدا می گویم ساده انگارانه. تحلیلی از سر نگاه مدرنیته زده به جامعه ای با رفتارها و ساختارهای سنتی. با چنین تحلیلی نام " تهرانشهر" نام زیبایی بود. جغرافیای محدودی که در همخوانی با فضای حرفه ای چنین القا می کرد که به قول کامو" از ایستادن، ایستاده و به حرکت افتاده ام".

اما چه سود که مسیر اشتباه بود. تاثیر گذاری در حوزه شهر از طریق حرفه روزنامه نگاری با هدف تغییر در وضع موجود اجتماعی، حرف و عمل نه اینجا که متعلق به توسعه یافتگی فرهنگی- صنعتی- سیاسی و اقتصادی است که ما را تا سالها قطعا با آن کاری نخواهد بود. به عبارتی در شهرهایی که مردمش در میان چرخ دنده های سیاست و فساد و بی اخلاقی در حال خرد شدن هستند دل سپردن به تاثیر گذاری سخن گفتن از جان یک درخت، یا زیبایی فلان پارک و تغییر شهردار این یا آن منطقه کمی پوچ است. یک شغل است و من فارغ از شغل همیشه به دنبال « کاری کردن » بوده ام. مانند تفاوت میان « دیدن» و « نگاه کردن».

این انتخاب البته از سر احساسات نیز بود. تعلق خاطر به مقوله شهر و بیش از آن به خیابان ها که به گفته جین جیکوبز نظریه پرداز بزرگ شهری « با خیابان هاست که مردم یک شهر را می توان شناخت».

به هر حال گمان امروزینم بر این است که اختلاط میان این حوزه کاری و عقایدم دیگر پاسخگو نیست و باید با فاصله گذاری میان این دو و تنزل جایگاه مورد اول به سطح یک شغل، عقاید و آمال اجتماعی ام به عنوان یک انسان را در حوزه دیگری دنبال کنم. حوزه ای که لااقل دیگر این فکر آزارم ندهد که در کنار رودی که در حاشیه اش « سر» می برند نشسته ام و خواهش می کنم آب را گل نکنید (( وام گرفته از اعتراض شاملو به اشعار سهراب)) یا به تعبیری دیگر به این پرسش بیاندیشم که واقعا

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست شب؟

بنابراین گریزی نیست از اینکه نام « تهرانشهر» را با « شب غوک» عوض کنم که به نظرم شاملو تمام معنای مورد نظرم را سروده است.

            خانه جدید اینجاست

 

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 13:42 | لینک  | 

·    باید تصمیم بگیرم اما نمی تونم، برای اولین بار از وقتی که یادمه دچار چنان استیصالی شدم که ناخودآگاه اشکم درمیاد. تا به امروز معمولا بر اراده ام به هنگام تصمیم گیری ها می نازیدم اما تازه فهمیدم چیزی به نام اراده در این شرایط ماتریکسی وجود نداره. فقط باید شانس بیارم، امیدوارم که بیارم

 

 

·        ترجمه شعر ي،كه كانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده را به تازگی خوندم. این شعر توسط يک بچه آفريقايي سیاه پوست نوشته شده، شعر شگفت انگیزیه،

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم

وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم

و تو، آدم سفيد

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي

وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي

و وقتي مي ميري، خاکستري اي

و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

·     امروز سردار احمدی مقدم بازهم تکرار کرد که در ایران مافیای مواد مخدر به معنای یک نظام سازماندهی شده برای قاچاق و توزیع مواد وجود نداره، متاسفانه در این رابطه خیلی نمی شه با آقایون کلنجار کرد، اما من بعد از 6 سال روزنامه نگاری در حوزه مواد مخدر فقط یه سئوال دارم که تا به امروز هیچ مقام مسئولی جوابشو نداده « هر چند در ویژه نامه اعتماد تلویحا پاسخ هایی داده شد».

اگر واقعا هیچ مقام مسئولی در عرصه قاچاق فعالیت نمی کنه، چطور یک کامیون حامل صدها کیلو مواد از سیستان یا خراسان یا استان مرزی دیگری به تهران می رسه ؟  به این نکته توجه کنیم که ما می دونیم مبدا قاچاق کجاست.

·        فیلم های بنفشه سام گیس رو گم کردم. عذاب وجدان خودم به کنار هر جا می شینه به هم فحش می ده. خدا کنه پیدا بشن.

·    چند روز قبل با یکی از ماموران بازنشسته یک نهاد خاص که مدتی عهده دار برخورد با روسپی های تهران بود صحبت می کردم. خاطرات واطلاعات بسیار بسیار جالبی داشت. بعد چند سال انقدر در رابطه با این روسپی ها و شبکه هاشون اطلاعات و خاطره جمع کردم که از منتشر نکردنشون دارم می ترکم. خاطرات روسپی که می تونه ظرف نیم ساعت هر دختری رو جور کنه، کسی که خونشو اتاق به اتاق به آدمهای" بی مکان" اجاره می ده ، زمانی که در کشور از روسپی ها  به عنوان منبع استفاده می کردند، وقتی که نقشه ای از پراکنش روسپی ها و خانه های فساد در تهران تهیه و تدوین شد و خیلی اتفاقات دیگه.

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 18:26 | لینک  | 

دو هفته ای می شود که این نامه که مربوط به اجبار در ازدواج است در سطح گسترده ای در اینترنت منتشر شده و قطعا بسیاری دیدنش به این بهانه تحلیل زیر را نوشتم.

                                            ***

در جوامعی با ساخت سنتی و تمامیت خواه « ازدواج»  نه تنها یک خواست بلکه یک اجبار است. اجباری نه آنچنان عیان که بتوان با متر ومعیار زندان یا محاکم قضایی از آن سخن گفت و نه پنهان که بتوان از کنارش به سهولت گذر کرد. اجباری ست از آن دست  که بایدهای آن از زمان کودکی برای پسران آغاز و برای دختران به شکل یک رویا تجلی پیدا می کند.  در این گونه جوامع  ازدواج یک ارزش نیست موکدا اجباری است که در لفافه ارزش هایی چون تشکیل خانواده و نیازهای عاطفی پیچیده می شود. تن سپردن به آن در ظاهر  مزایایی به دنبال دارد و مقاومت در برابر آن تنبیهاتی نه چندان خوشایند. فرد خاطی یا شورشی در این جامعه به رسمیت شناخته نمی شود و با هر چه بالاتر رفتن سن برچسب های  دهشتناکی چون «پیر پسر» و « پیر دختر» را نصیب می برد. و تمام این کارها برای « سربه راه کردن» فردی است که نمی خواهد خواسته های جمعی را پذیرفته و درونی کند. به واقع خواست فرهنگ اینچنینی  از مقوله ازدواج نه یک آرزوی دوران بلوغ فکری که اقدامی است صرفا برای انجام دادن. در غیر اینصورت   فرد رسمیتی نخواهد داشت، به او با تعجب نگریسته می شود، از برخی مشاغل محروم است، تحقیر می شود و حتی از برخی حقوق اجتماعی و جنسی محروم خواهد بود . بنابراین باید  روزی «آستین بالا بزند» و یا دست کم در مقابل آستین بالا زدن دیگران مقاومتی نکند. در چنین فرهنگی فرد تنها هنگامی « سر و سامان» می گیرد که « ازدواج کند».

اجتماع و ساخت سیاسی ایران از اجبار به ازدواج و بالا بردن هزینه های روانی و زیستی فردی دو هدف عمده را دنبال می کنند. مسئولیت گریزی و

« راززدایی» ((2)).

مسئولیت گریزی

مطابق یک سنت اجتماعی – فرهنگی شهروند ایرانی  تا پیش از ازدواج تحت سرپرستی پدر تعریف می گردد. این سرپرستی تنها جنبه های روانی و عاطفی نداشته که با توجه به رایج نبودن زندگی جداگانه فرد مجرد از خانواده ((محصلین دانشگاهی در این بحث دیده نشده است)) بیشتر اوقات جنبه های اقتصادی و زیستی نیز به خود می گیرد.

در این شرایط پدر و مادر خانواده همچون دوران کودکی تمامی حوائج فرد را برآورده می کنند. مراقب او هستند و به عبارتی او را « تر و خشک » می کنند تنها تفاوت با زمان کودکی  کاهش برخی مسئولیت ها نظیر تهیه پوشاک و از این قبیل است که در صورت شاغل بودن برعهده خود فرد گذارده می شود.

طبیعی است که این شرایط و با فرسوده شدن هر چه بیشتر والدین به سبب کهولت سن دشوار و دشوارتر می شود، بنابراین وظایف باید به فرد تازه نفسی تفویض شود. از همین رو در یک آیین سنتی آخرین وظیفه هر پدرو مادر ایرانی اینگونه تعریف می شود  که « قبل از مرگ» فرزندش را « سرو سامان بدهد». گفتمان عاطفی و ارزشی شده  این مسئولیت گریزی نیز در آرزوی داماد یا عروس شدن فرزند، دیدن نوه ها و غیره نمایان می شود. البته این مسئولیت گریزی نه از سر بدطینتی و یا برچسب های اینچنینی که ناشی از سنت نادرستی است که مسئولیت های کاذبی از این دست را می آفریند (( به مسئولیت افرینی کاذب می توان از بعد علاقه مفرد ایرانیان به نظارت بر تمام شئون فرزندان نیز نگاه شود))  و از همین رو هنگامی که دیگر توان یا حوصله ای برای « تر و خشک کردن» پسران و یا « حفاظت از دختران » وجود ندارد باید مسئولیت به کسی واگذار شود که « همسر» نامیده می شود.  در دولت نیز هر چند نمودهای این مسئله کمرنگ تر اما قابل ردیابی است. بی تردید پذیرش مسئولیت یک خانواده برای دولت ها بسیار کم هزینه تر و ساده تر از دو فرد است. طبیعی است که در یک خانواده تمامی نیازهای به نصف تقلیل می یابد. نیاز به مسکن، اشتغال، تفریح، ورزش و ..... . بنابراین منطقی است که دولت های ایرانی اعم از مذهبی، اصلاح طلب، شاهنشاهی و مشروطه خواه همواره تلاش کنند با استفاده از تمامی اهرم های ممکن جوان ایرانی را به سمت خانواده سوق دهند. باید توجه شود که محور تمامی این تبلیغات نیز همواره مبتنی بر مشوق های اقتصادی بوده است. وام ازداوج، ارتقای شغلی، حق عائله مندی و ......

 این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که در این بعد دولت ها به نوعی تابع سنت های اجتماعی و نظام ارزش سازی فرهنگی آن هستند و از آنجا که به گفته  سیدجواد طباطبایی در کتاب سیری در انحطاط ایران برخلاف « کشورهای اروپایی که  دولت ها ملت را ایجاد کردند در ایران ملت واحد اقوام گوناگون، حکومت ها را ایجاد کرد» توان و تمایلی هم برای تغییر آن ندارند که عکس تمایل اگاهانه ای نیز به تشدید آن دارند که در ادامه به آن پرداخته می شود.

راززدایی

« ما سالهای زیادی را در جهان هستی زندگی می کنیم اما تنها عده اندکی از ما این شانس را می آورند که  با یک راز از دنیا بروند» ((3)). رازها با اهمیتند چون که ما را از دیگران متفاوت می کنند، بخشی از شخصیت جداگانه ما را می آفرینند و زندگی را لذت بخش می کنند و یا به گفته ژان کوکتو « رازها را دوست » داریم چرا که  « تنها چیزیست  که می تواند زندگی مدرن را  اعجاب آور کند». اهمیت رازها به قدری است که حتی در داعیه دارترین کشورها  برای آزادی بیان نیز روزنامه ای چون واشنگتن پست از سوی دادگاه ناگزیر می شود به خاطر انتشار بخشی از زندگی خصوصی یک قاتل زنجیره ای از وی عذرخواهی کند. رازها بخشی از زندگی آدمی هستند،  اما در نظام های تمامیت خواه چه سیاسی و چه اجتماعی این مسئله تهدیدی ست بالقوه « در جامعه ای که لبخندی نابهنگام و نگاهی ناجور می تواند تردیدها و اتهامات خطرناکی را به همراه می آورد به همراه داشتن  یک راز دیگر فاجعه است» ((4)).

تمامیت خواهی « توتالیتاریسم»  خصم بی چون و چرای فردیت است و همه را یکرنگ و یک شکل می خواهد، « حتی خلوت ذهن آدمی را نیز عرصه ای خصوصی نمی داند. به همین خاطر این گونه نظام ها صرفا با دشمنان عملی خود نمی ستیزند بلکه دشمنان بالقوه و ذهن را نیز جسته  و عقوبت می کنند» ((5)). بنابراین ازدواج در این نظام ها نه یک آرمان انسانی بلکه اقدامی اجباری است، به خصوص ازدواج هایی که غایت نهایی یا دست کم گفتمان عاطفی اش رفتن « یک روح در دو بدن» است. رویای « یک روح در دو بدن» نفی حریم خصوصی است. مرگ رازهاست و در نهایت مرگ فردیت و اندیشه «وقتی همه ما یک نوع می اندیشیم هیچ از یک ما نمی اندیشد» ((6)).

فرآیند همانند سازی انسان ها در ازدواج های اینچنینی که با فریب « یک روح در دو بدن» آغاز می شود در ادامه بر مدار ایده آل شناخته شدن تسلیم محض به خواسته های همسر ادامه می یابد.  بالطبع این روند شباهت بسیاری با خواست نظام های سیاسی تمامیت خواه دارد. چنین شهروندی « عزیزترین ثروت» ((7))ممکن است و از همین رو وی از همه سو مورد تایید قرار می گیرد، خانواده های قدیمی، سایر شهروندان و رسانه های ساخت سیاسی که همواره در تلاش برای ارزش زایی پیرامون این اقدام هستند. این اقدام مورد تایید است چون پذیرش خانواده تمامیت خواه  زمینه ای است برای پذیرش نظام توتالیتر.

 در خانواده توتالیتر با بستن قرارداد عقد، زوجین آغازی مشترک پیدا می کنند که « هویت فردی در آن پایمال می شود و فرد در صورت مقاومت یاغی شمرده می شود و قهر و طلاق (تبعید سیاسی) برای او در نظر گرفته می شود و یا از مواهب عاطفی (بایکوت سیاسی) جنسی (امنیت شغلی و رفاهی) محروم می گردد تا فرد تسلیم گردد و همرنگی با زوج (خواسته های حزب و حکومت) را بپذیرد   و به قوام زندگی مشترک (وحدت و تسلیم و سرسپردگی حکومت) تن بسپارد» ((8)).

روند راززدایی در خانواده ها با کاریکاتوری از عشق آغاز می شود:« اگه منو دوست داری بگو» بالطبع نگفتن راز در این پروسه به معنای این خواهد بود که « منو دوست نداری»، و این آغاز طرد و تک افتادگی است.  

طبعا این خواست هیچ انسان سالمی نیست بنابراین  دولت و ساخت سیاسی نیز  با استفاده از اصل « انسانی که آزاد زاییده می شود ولی از اضطراب ناشی از آن وضع [یعنی آزادی] به بندگی پناه می برد.»((9))  او را به انقیاد می کشاند. تمامی ابزارهای رسانه ای و امتیازات قضایی نیزدر خدمت  این کار قرار می گیرد تا عظمتی رویایی از مقوله به نام ازدواج ساخته شود، اما به صورت غیر مستقیم هدف قرار گر فتن فرد تحت فشارهای نظام سنتی و خانواده در فشار مضاعف است  تا تجرد را رها کرده  و به دامان ازدواج و تحمل دیگری گام بگذارد. بی شک این نوع ازدواج نه بر پایه عشق ، شناخت و آگاهی مبتنی بر حفظ فردیت ها که تلاشی است ناخودآگاه برای فرار از فشارها و گام نهادن در راه « همرنگ شدن با جماعت». نتیجه ناگزیر این روند نیز خانواده هایی است که هر دو طرف در آن « می سوزند و می سازند» و افرادی که به گفته « اریک برن» تنها «بازی»  می کنند و در نهایت سرشتی را رقم می زنند که براساس آن « روابط حاکم میان مردم را نمی توان جز با مفهوم بازیگری تعیین کرد» ((9)).

در واقع ازدواج به این سبک، ازدواجی است بر مبنای توتالیتاریسم و بالطبع نهاد سیاست به آن به عنوان یک ارزش کامل ارج می گذارد ، جامعه را به ازدواج تشویق می کند و با ارائه مشوق های متعدد تلاش می کند افراد به ازدواج روی آورند چرا که متأهلان و نه لزوما متعهدان اینچنینی  ضامن توتالیتاریسم نهاد سیاست هستند. بنابراین پربیراه نخواهد بود اگر این گونه ازدواج ها را « عظمت تجاوزکارانه » نیز توصیف کرد.

 

 

۲-     وام گرفته از مقاله ای به همین نام از آقای حمید موذنی

۳-     اونامونا،  درد جاودانگی

۴-     چسلاو میلوش – ذهن در بند- عباس میلانی

۵-     میلان کوندرا-

۶-     والترلیپمن

۷-   سرگئی نچائف- رساله عملی برای یک انقلابی، عباس میلانی ، گفته می شود از محتوی  این رساله در ساخت حزب لنینی و دیگر ساختارهای توتالیتاریستی استفاده بسیاری شده است

۸-     حمید موذنی

۹-     گیدنز، آنتونی، جامعه شناسی، منوچهر صبوری

۱۰-چسلاو میلوش – ذهن در بند- بخش دوم ، نگاه به غرب ، عباس میلانی

 

 

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 12:27 | لینک  | 

 

دلم سوخت

آخه هر دری که وا شد

                ذره ذره وجود ما فنا شد

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 12:12 | لینک  | 

بعضی کتاب ها وادارت می کنه یقه اولین کسی رو که دیدی بگیری و التماسش کنی این کتاب رو بخونه . " گل صحرا" اثر" واریس دبری" یکی از این کتاب هاست که سالهای زیادی از انتشار و ترجمه اش که انصافا خوب هم است گذشته. کتاب روایت زندگی واقعی " واریس " سوپر مدل آمریکایی اهل سومالی در دهه 80 و 90 است که بسیار زیبا نوشته شده ، طنز غریبی درش نهفته و بسیار تکاندهنده است. تکاندهنده از این جهت که تو رو هل می ده وسط یک واقعیت تلخ به نام " ختنه دختران".

 

 

مراسم ختنه در کشورهای افریقایی از این قرار است که آلت جنسی دخترها رو قبل از رسیدن به سن بلوغ به هم می دوزند و در آن فقط یک سوراخ به اندازه قطر چوب کبریت برای ادارا باز می گذارند. چون طی سالهای بعد گوشت ها به هم جوش می خورند شب عروسی داماد با زور و یا چاقو مسیر مورد نیاز خودش رو باز می کنه و عمل دخول را انجام می دهد. این اطلاعات کلی که شاید همه ما پیش از این در مورد ختنه دخترها می دانستیم اما شک نکنید که پس از خوندن روایت واریس دعا می کنید که ای کاش تبعات این وحشیگیری سنت نما به همین اندازه بود. واریس در جایی از این کتاب یه جمله می گه که دو سه روزی هست من رو نسبت به مرد بودن خودم شرمنده کرده :" دخترایی که یک عمر درد می کشند تا برای مردها تنگ باقی بمونن"

مسئله ختنه دختران در ایران خیلی فراگیر نیست و بنابر گزارش ها تنها در برخی نقاط صورت می گیره اما به نظرم کمی محترمانه تر این ختنه رو ما هم انجام میدیم " مسئله باکرگی" .

خودمون هر غلطی که دلمون می خواد رو انجام می دیم، با افتخار برای دوستان از فتوحات مختلف حرف می زنیم  اما تا حرف ازدواج پیش میاد به کمتر از دختر باکره رضایت نمی دهیم. چون ما با غیرتیم، با تعصبیم و ناموسمان جزما نباید رویش به کس دیگری خندیده باشد. خیلی پیش از اینها تکلیف خودم رو با این مسئله روشن کرده بودم، تکلیف خودم با خودم به همراه نوعی ترس احمقانه از انگ خوردنهای مرسوم اما دست کم روایت واریس این حسن را داشت که بدون هیچ هراسی  اعلام کنم " آقایونِ من دیگه در این بازی احمقانه شرکت نمی کنم " .

 

 روابت واریس دبری از روز ختنه اش

«...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمانبه خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتویکوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زودبا خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشانشنیده نشود............خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. ......... کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.مادرم پشت سرمن نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت.گفت:«گازبزن».از ترس خشک شده بودم...من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند.دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود.

چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود... .......می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم،ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشتو بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد.خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد.

همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشت، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم.وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است.من حتی کوچکترین حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود.

فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم.

مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم...چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند.

 پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. ..........فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم  ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. ........ وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است.هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی

توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 15:51 | لینک  | 

 

یک درخت  یک سرنیزه یک درخت

سبیل شان

            حتا زیر تاقی های پل

                                         به چشم می خورد

پل به محاصره افتاده  است و آب زیر علف ها پنهان شده

کلاغان در شاخسارها

حق پرواز ندارند

مردی کور بیرقی رنگین را تکان می دهد

 

همین که" اجتناب ناپذیری اعظم" بگذرد

خلق آزاد خواهد شد

که از رود

بگذرد

****

روزهای دردناکی است که البته به دلایل جذاب هم شده است . مهمترین دلیل این جذابیت دیدن چند فیلم و خواندن چند کتاب فوق العاده بود که توصیه می کنم تجربه شان کنید.

 

اولی کتاب " بازی آخر بانو" که یک دوست عزیزی معرفی اش کرد. داستانی فوق العاده جذاب که به نظر من نمونه عالی یک رمان زنانه است. از آن دست کتاب هایی که بعد از خواندنشان ترجیح می دهی تا چند روز هیج مطالعه ای نداشته باشی و طعمش را در ذهنت مزمز  کنی .

 

فیلم " وقتی نیچه گریه کرد " هم یک فیلم فوق العاده است که حتما ببینیدش ، چنانچه دیدن " ویلون قرمز" و " زندگی سگی " رو هم به جد توصیه می کنم

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 14:50 | لینک  | 

 

سه تصویر به زعم من فوق العاده، که به ترتیب مربوط به یک روز آلوده در شهر مسکو ، کشور ایران و فعالیت فعالین حقوق بشر علیه میزبانی چین در المپیک ۲۰۰۸ است.

 

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 14:32 | لینک  | 

نتایج یک نظر سنجی که توسط سازمان آمریکایی" افکار عمومی جهانی" منتشر شده می نویسم، نتایجی در حد خود مهم وقابل توجه است نشان می دهد که نگاه ایرانی ها در قبال ایالات متحده آمریکا همچنان منفی بوده و با این حال آنها بشدت مؤید برداشت گام هایی برای بهبود روابط کشوربا آمریکا هستند.
 در این نظر سنجی که 710 ایرانی در فاصله بین  13 ژانویه تا 9 فوریه در آن شرکت کردند مردم خواهان ایده انجام مذاکرات مستقیم و نیز اجازه یافتن روزنامه نگاران دو کشور برای سفر به کشور مقابل و نیز مبادلات تجاری، فرهنگی، علمی و ورزشی هستند.

در این نظر سنجی مشخص شد که از اکثر ایرانی ها (دو سوم آنها) معتقدند که فرهنگ اسلامی وغربی می تواند زمینه های مشترکی برای خود بیابند.

این نسبت از 58 درصد در گذشته اکنون به 64 درصد افزایش یافته است.

این در حالی است که مؤیدان حتمی بودن وقوع درگیری شدید بین این دو فرهنگ از 25 درصد به تنها 12 درصد کاهش یافته است.

استیون کول مدیر سازمان افکار عمومی جهانی معتقد است که نتایج این نظر سنجی بیانگر آمادگی ایرانی ها برای برقراری روابط گسترده با آمریکاست.

57 درصد از ایرانی ها برگزاری مذاکرات مستقیم بین دو کشور (ایران وآمریکا) را مورد تایید قرار می دهند.

69 درصد از ایرانی ها از برگزاری مذاکره بین ایران وآمریکا برای برقراری امنیت و ثبات در عراق حمایت می کنند.

64 درصد از ایرانی ها ترجیح می دهند روابط تجاری بین دو کشور برقرار شود.

70 درصد خواستار سفر آسان خبرنگاران دو کشور هستند.

63 درصد ترجیح می دهند روابط گسترده تری در زمینه فرهنگی ، آموزشی و ورزشی وجود داشته باشد.

71 درصد هم از برقراری سفرهای توریستی بین آمریکا وایران حمایت کردند.

مساله قابل توجه این است که تعداد ایرانیانی که اعلام کردند پیش بینی می کنند آمریکا در آینده نزدیک به مراکز هسته ای ایران حمله خواهد کرد از 48 درصد به 34 درصد کاهش یافته است.

و دست آخر اینکه 58 درصد از ایرانی ها تاکید کردند که تولید سلاح هسته ای با تعالیم دین مبین اسلام در تعارض است در حالیکه 23 درصد نظری برعکس آنرا داشتند.

مساله قابل توجه در نتایج این نظر سنجی این است که نظرات مردم ایران در راستای نظراتی است که محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران در نشست سران شورای همکاری خلیج فارس در دوحه اعلام کرد.

وی در گفتگویی با خبرنگاران اعلام کرده شرایط بین دو کشور به آن بدی که رسانه ها آنرا ترسیم می کنند نیست.

منبع روزنامه الرایه قطر " ایران در جهان "

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 14:13 | لینک  | 

 

در آرشیو مطالبم دنبال چیزی می گشتم که به این اظهارات جالب مقامات دولت نهم جمهوری اسلامی ایران برخوردم

رییس جمهور :
با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف میشود !
فرار مغزها و سرمایهها نداریم ، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند !
امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کردهایم !
مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع میگیرند !
بر خلاف دولتهای قبلی ما در انتخابات شوراها ، بیطرف عمل کردیم !
این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد !

یک زن -اشاره به فاطمه رجبی- پیدا شده که مردانه حرف میزند ، آن وقت شما بهش ایراد میگیرید ؟
در کشور ما طی این دو ساله معجزهی اقتصادی رخ داده !
گوجهفرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانهی ما ۱۲۰۰ تومان است !
رشد تورم ۲۳ درصدی -گفتهی مرکز پژوهشهای مجلس- دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است !
من نگفتم نفت را سر سفرهها می آورم !!
سخنگوی دولت :
مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمیکنند ، چون بر خلاف دولتهای دیگر به دولت نهم اعتماد دارند !

وزیر کشور ۴۲ روزنامه علیه دولت مینویسند ! :
مردمی که کارت سوختشان گم شده یا به دستشان نرسیده ، فعلا برای تهیهی سوخت کارت سوخت دوستان و آشنایانشان را قرض بگیرند !


وزیر آموزش و پرورش :
برای نزدیک شدن به استانداردهای جهانی بهتر است زمان کلاسهای درسی را از ۳۰ دقیقه به ۵۷ دقیقه ارتقا دهیم ! ( توضیح : زمان کلاسهای درس از دوران دبستان ما تا حالا ۹۰ دقیقه بوده است .)


وزیر مخابرات :
یک روز بعد از این که گفت کپی سیم کارت از نظر علمی غیرممکن است ) بله ، شده ولی سعی میکنیم هر چه زودتر این معضل را حل و فصل کنیم) .


وزیر راه :
اگر تا سه ماه دیگر در جادهها چالهچوله پیدا کردید زنگ بزنید به ما جایزه بگیرید ! ( یک سال پیش بود ، و تا امروز هم کسی زنگ نزده است !)


وزیر مسکن :
سکوت ! ( هر وقت خبرنگارها را میبیند ، انگشتش را روی بینیاش میگذارد که : هیس !!)


وزیر رفاه :
جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است ! ( یعنی خدا را شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر میبرند !)



وزیر نفت :
همهی کارتهای سوخت بین مردم توزیع شده است و فقط حدود ۵/۱ میلیون کارت باقی مانده

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 11:47 | لینک  | 

نمی دونم همینجوری بود یا از سر بی حوصله گی وقت هایی که مخت.... و حال کتاب خوندن نداری دست انداختم و از کتابخانه محقر خانه مجموعه اشعار خارجی ترجمه شاملو را برداشتم. بی حوصله گی همانا و ورق زدن های بی دلیل همان تا رسیدن به اشعار مارگوت بیگل که چند باری در ماشین اشعارش را با صدای شاملو گوش کرده بودم" چیدن سپیده دمان".اما انگار این بار شعرها چیز دیگری می گفت و آنقدر محو شدم که مثل یک کتاب همه اشعارش رو یکجا خوندم. لطیف، نرم و با یک احساس زنانه بسیار لطیف که بهترین راوی زندگی می تونه باشه. اینا رو گفتم که بگم لذت دست کم یکبار خوندش را به هیچ وجه از دست ندید.مثل این شعر

نان پختن

نان شکستن

نان قسمت کردن

                     نان بودن .....

 

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 19:31 | لینک  |